رفتن به محتوا

پرونده جنایی هیولای بولزانو؛ کابوس هفت ساله زنان در ایتالیا

تصویر داستان پرونده جنایی هیولای بولزانو؛ کابوس هفت ساله زنان در ایتالیا

زنان با عجله به سمت خانه‌هایشان می‌دویدند. مادرها با استرس و نگرانی منتظر بازگشت دخترانشان بودند و مردان با اضطراب در کوچه‌های تاریک شهر پرسه می‌زدند تا شاید بتوانند خطر را زودتر تشخیص دهند. تیتر تمام روزنامه‌ها فقط درباره یک چیز بود: یک هیولا. هیولایی که در خانه‌ها، کلوب‌ها و مسیر مدرسه‌ی بچه‌ها کمین کرده بود و فقط یک هدف داشت؛ شکار زنان و دختران. این ماجرا، یکی از ترسناک ترین پرونده های جنایی واقعی در تاریخ ایتالیا است که برای سال‌ها سایه وحشت را بر سر یک شهر انداخت.

صبح روز سوم ژانویه ۱۹۸۵، «مارچلا کازاگرانده» دختر ۱۵ ساله‌ای که با مادر و ناپدری‌اش در شهر بولزانو ایتالیا زندگی می‌کرد، از خانه بیرون رفت. آن روز، اولین روز مدرسه بعد از تعطیلات کریسمس بود. مارچلا بعد از مدرسه یکی از دوستانش را تا ایستگاه اتوبوس همراهی کرد و سپس به خانه مادربزرگش رفت؛ جایی که یک بشقاب اسپاگتی از قبل منتظرش بود.

حدود ساعت ۳:۲۰ بعدازظهر، مارچلا به خانه برمی‌گردد و با یکی از دوستانش تماس می‌گیرد تا او را راضی کند برای خرید دستکش با هم بیرون بروند. هوای بیرون سرد بود و برنامه مارچلا هم چیز عجیبی نبود؛ فقط یک گشت‌وگذار کوتاه در شهر. او پشت تلفن هیچ اشاره‌ای نمی‌کند که مهمان دارد یا منتظر کسی است. همه‌چیز شبیه به یک بعدازظهر کاملاً عادی به نظر می‌رسید.

حدود یک ساعت بعد، وقتی مادر مارچلا از سر کار به خانه برمی‌گردد، همه‌چیز در ابتدا معمولی به نظر می‌رسید، تا اینکه ناگهان در وسط راهرو خشکش می‌زند. دختر ۱۵ ساله‌اش به پشت روی زمین افتاده و غرق در خون بود. نیمی از لباس‌هایش از تنش درآمده، دامنش بالا رفته و لباس‌زیرش پاره شده بود. به بدن او ۱۷ ضربه چاقو وارد شده بود. مادر در لحظات اول قدرت درک فاجعه را از دست داد، اما خیلی زود فهمید که برای مارچلا دیگر خیلی دیر شده است.

از همان روز، یک معمای بزرگ برای تیم بررسی صحنه جرم آغاز شد. هیچ قفلی شکسته نشده بود، هیچ وسیله ارزشمندی به سرقت نرفته بود و هیچ نشانه‌ای از یک تجاوز کامل هم وجود نداشت. تنها مدارک موجود، چند اثر انگشت، یک لنز دوربین در راهرو و یک دوربین عکاسی داخل اتاق مقتول بود که سوالات زیادی را به وجود آورد.

پلیس زنگ تک‌تک واحدهای ساختمان را زد تا شاید اطلاعاتی به دست بیاورد. یکی از همسایه‌ها از مرد جوانی با یقه بالا زده حرف زد که کمی قبل از ساعت ۴ بعدازظهر از ساختمان خارج شده بود، اما او را نمی‌شناخت. پلیس باور نداشت که یک غریبه وارد خانه شده باشد و مطمئن بود قاتل را باید در میان اطرافیان مارچلا پیدا کند. حتی این احتمال مطرح شد که قاتل، مارچلا را با مادرش اشتباه گرفته است. اما هیچ مظنون مشخصی پیدا نشد و پرونده مسکوت ماند؛ غافل از اینکه این قتل، آغازِ کارِ یک قاتل سریالی است.

تابستان سال ۱۹۸۵، تنها چند ماه بعد از مرگ مارچلا، در بخش دیگری از بولزانو زنی درِ خانه‌اش را به روی آخرین مهمان زندگی‌اش باز کرد. «آناماریا چیپولوتی»، زنی ۴۱ ساله و مطلقه بود که به‌عنوان معلم زبان ایتالیایی کار می‌کرد. اما او یک زندگی دوگانه هم داشت؛ با اسم مستعار «میرلا ۱۴۹» در روزنامه‌ها آگهی فالگیری می‌داد و به‌صورت پنهانی در آپارتمان کوچکش به‌عنوان روسپی نیز فعالیت می‌کرد.

عصر روز ۲۶ ژوئن ۱۹۸۵، پسر آناماریا هرچه تلاش می‌کند نمی‌تواند با مادرش تماس بگیرد و به آتش‌نشانی خبر می‌دهد. نیروهای امدادی با زور وارد آپارتمان می‌شوند و جسد برهنه آناماریا را در حالی که غرق در ضربات چاقو بود روی تخت پیدا می‌کنند. کنار تخت، یک زیرسیگاری پر از ته‌سیگار و یک کاندوم استفاده‌نشده پیدا شد. هیچ اثری از درگیری در راهروها نبود و شاهدی هم وجود نداشت؛ جز همسایگانی که گفتند کمی قبل از ساعت ۸، آناماریا در را برای یکی از مشتریانش باز کرده است.

باز هم یک فضای بسته تبدیل به صحنه قتلی وحشیانه شده بود. قاتل با خشونت افراطی به قربانی چاقو زده و جسد را صحنه‌سازی کرده بود. با این حال، پلیس هیچ شباهتی بین این قتل و قتل مارچلای ۱۵ ساله نمی‌دید و معتقد بود دنیای این دو قربانی کاملاً متفاوت است. در حالی که مردم درباره زندگی مخفی آناماریا پچ‌پچ می‌کردند، قاتل یاد گرفته بود که می‌تواند در قلب شهر آدم بکشد و کسی به او شک نکند.

بین تابستان ۱۹۸۵ تا اوایل دهه ۹۰ میلادی، آرامشی فریبنده روی شهر سایه انداخت. پرونده‌های مارچلا و آناماریا کم‌کم فراموش و به پرونده‌های حل‌نشده تبدیل شدند. اما در همین زمان، مردی جوان در دنیای تاریک و منزوی خود فرو می‌رفت. اتاق او پر از مجلات مستهجن، لباس‌زیرهای زنانه‌ای که دزدیده بود و بریده روزنامه‌های مربوط به قتل مارچلا بود. او که هرگز نتوانسته بود رابطه عاطفی و سالمی با زنان برقرار کند، حالا تمام خشم و انزوایش را به نفرت از آن‌ها تبدیل کرده بود. زن‌ها در ذهن او دشمنانی بودند که باید تنبیه و نابود می‌شدند.

یک شب یخ‌زده در ژانویه ۱۹۹۲، سکوت شهر با فریادهای وحشتناک زنی در یک پارکینگ تاریک شکسته شد. حدود ساعت ۱۰:۳۰ شب، پلیس با جسد زنی جوان روبه‌رو شد که پلیورش تا روی سینه بالا رفته و صورتش از شدت ضربات غیرقابل تشخیص بود. قربانی «رناته راوخ»، دختری ۲۴ ساله، درگیر اعتیاد به هروئین و کارگر جنسی بود که با ۲۴ ضربه چاقو کشته شد. شدت جراحات نشان می‌داد قاتل می‌خواسته قربانی قبل از مرگ، بیشترین درد ممکن را تحمل کند.

دوست‌پسر رناته بازجویی شد اما برای زمان قتل، مدرک عدم حضور (Alibi) داشت. پلیس دوباره در حدس و گمان‌ها گم شد و تصور کرد این قتل تسویه‌حسابی مربوط به مواد مخدر است. زنان شهر، به‌خصوص روسپی‌ها، آن‌قدر ترسیده بودند که برای پیدا کردن قاتل جایزه تعیین کردند. پلیس حتی دو مأمور زن را با ظاهر مبدل به خیابان فرستاد که این نقشه هم بدون هیچ سرنخی با شکست مواجه شد.

تقریباً دو هفته بعد از قتل، دوست‌پسر رناته دسته‌گلی پژمرده روی قبر او پیدا کرد. داخل روکش پلاستیکی گل، ورقه‌ای از یک دفترچه یادداشت کنده شده بود که روی آن با دست‌خطی نامرتب نوشته بود: «متأسفم ولی کاری که کردم باید انجام می‌شد. تو خودت اینو می‌دونستی. خداحافظ رناته.» این یادداشت، هم یک عذرخواهی بود و هم نمایش قدرت قاتل.

کمی بعد، در شب ۲۱ مارس ۱۹۹۲، دختری ۱۸ ساله به نام «رناته تروگر» که دختری دردسرساز با زندگی بی‌ثبات بود، پس از خروج از کلوبی به نام گلوریا و گذراندن شب با چند جوان، در مسیر ایستگاه قطار منتظر ماشین ایستاد. یک روزنامه‌پخش‌کن او را در حال سوار شدن به ماشینی دید که پلاک آن با عدد «۴» شروع می‌شد.

یک ساعت بعد، جسد رناته در شمال بولزانو پیدا شد. او ابتدا تا مرز خفگی پیش رفته بود تا مقاومتش شکسته شود، سپس ۱۵ بار چاقو خورده و در نهایت گلویش بریده شده بود. الگوی قتل کاملاً شبیه به پرونده رناته راوخ بود. اینجا بود که پلیس برای اولین بار مطمئن شد با یک قاتل زنجیره‌ای روبه‌رو است؛ کسی که قربانیانش را از حاشیه جامعه انتخاب می‌کند. تحقیقات برای پیدا کردن ماشینی با پلاک شروع‌شونده با «۴» آغاز شد، اما این کار شبیه پیدا کردن سوزن در انبار کاه بود.

شب ششم آگوست ۱۹۹۲، یک ماشین «سئات ایبیزا» قرمز رنگ با سرعت از جاده‌ای در بولزانو عبور کرد. کمی بعد، اپراتور تله‌کابین جسد غرق در خون دختری را کنار جاده پیدا کرد. او «ماریکا زورزی»، دختری ۱۹ ساله و درگیر اعتیاد بود. روی بدن ماریکا ۴۱ ضربه چاقو ثبت شد، اما هیچ‌کدام کشنده نبودند. قاتل او را رها کرده بود تا در مدت ۱۵ تا ۲۰ دقیقه با درد و خونریزی جان بدهد.

این بار اما قاتل اشتباه بزرگی کرد. دو خواهر که از کلوب برمی‌گشتند، یک سئات قرمز را نزدیک محل جسد دیده بودند. آن‌ها چهره راننده (مردی حدوداً ۳۰ ساله با سبیل) را به خاطر سپردند و مهم‌تر از همه، بخشی از پلاک را برداشتند: اعداد «۴۴۶».

حدود ساعت ۷ صبح، پلیس یک سئات قرمز با پلاک ۴۴۶ را متوقف کرد. راننده، مرد جوانی به نام «مارکو برگامو» بود. شیشه سمت شاگرد شکسته بود و صندلی آن کلاً وجود نداشت. وقتی مأموران صندوق عقب ماشین را باز کردند، همه‌چیز روشن شد؛ صندلی شاگرد که غرق در خون بود، به همراه مدارک شناسایی ماریکا داخل صندوق پنهان شده بود. مارکو در روز تولد ۲۶ سالگی‌اش دستگیر شد.

خانه کوچک مارکو که در همان نزدیکی محل قتل مارچلا (اولین مقتول) بود، بازرسی شد. چاقوهای خونی، لباس‌های زیر زنانه و بریده‌های روزنامه پیدا شد. مارکو در بازجویی اعتراف کرد. او گفت از مارچلا درخواست رابطه کرده و وقتی با جواب «نه» روبه‌رو شده، کنترلش را از دست داده و او را کشته است. سپس با تطبیق دست‌خط، به قتل رناته راوخ اعتراف کرد. در نهایت با شواهد پزشکی قانونی که امضای او (بریدن گلو و وضعیت مشابه پایین‌تنه قربانیان) را تأیید می‌کرد، قتل‌های دیگر را هم گردن گرفت.

مارکو که به دلیل چاقی و انزوا در تمام عمرش تحقیر شده بود، نفرت عمیقی از زنان داشت. چند هفته قبل از قتل آخر، او مجبور شده بود به دلیل یک مشکل پزشکی یکی از بیضه‌هایش را خارج کند؛ اتفاقی که احساس ضعف و خشم او را به نقطه بی‌بازگشتی رساند. روانپزشکان در دادگاهِ سپتامبر ۱۹۹۳ او را کاملاً مسئول اعمالش دانستند و تأیید کردند که قتل به او احساس قدرت می‌داده است.

در ۸ مارس ۱۹۹۴ (روز جهانی زن)، مارکو برگامو به پنج بار حبس ابد و سه سال حبس انفرادی محکوم شد؛ سنگین‌ترین مجازات در سیستم قضایی ایتالیا. او هنگام شنیدن حکم هیچ احساسی نشان نداد. پنج هفته بعد، پدر مارکو که تحمل این رسوایی را نداشت، خود را در زیرشیروانی خانه حلق‌آویز کرد.

مارکو سال‌های بعد را در زندان فوق‌امنیتی گذراند و خود را در نامه‌هایش «گرگ تنها» می‌خواند. او هرگز از اعمالش پشیمان نشد و در نهایت در ۱۷ اکتبر ۲۰۱۷، بر اثر ذات‌الریه و در سن ۵۱ سالگی، در کمای مصنوعی از دنیا رفت تا یکی از طولانی ترین پرونده های جنایی ایتالیا با مرگ هیولا برای همیشه بسته شود.

اشتراک‌گذاری:

خوشحال میشم نظرتو بدونم