یه چیزی میخوام براتون تعریف کنم که شاید برای خیلیا فقط یه داستان ترسناک متنی جدید به نظر بیاد، اما برای من، واقعیت تلخ و وحشتناک این روزهای زندگیمه. سلام، من مارالم. همهچیز از وقتی شروع شد که از اون مسافرت لعنتی برگشتیم. از همون شب اولی که پامونو گذاشتیم تو خونه، خوابهای بد و کابوسهای سنگین ولکنم نبودن. من آدم ترسویی نیستم، قبلاً هم خواب بد زیاد دیدم و تا حدودی برام قابل درکه، اما این چیزایی که من میدیدم، اگه هر کس دیگهای جای من بود، واقعاً قلبش از کار میافتاد.
بدترینش برمیگرده به چند شب پیش. تو خواب دیدم که توی یه درهی تاریک، سرد و مهآلود گیر افتادم و دارم زایمان طبیعی میکنم. دردی که میکشیدم اونقدر واقعی بود که استخونام تیر میکشید. همهجا پر از خون شده بود. با بیحالی سرم رو بالا آوردم و دیدم یه زن غریبه با چهره ی ترسناکی که تو خوابهای قبلیم هم دیده بودم ، ته دره ایستاده بود، اومده بالای سرم. صورتش واضح نبود، اما از حالتش میفهمیدم که با نفرت خیره شده بهم. دستهای سردش که ناخن های بلند داشت و استخونی بود رو اورد جلو انگار میخواست بچه رو از توی شکمم بیرون بکشه. وحشت تمام وجودم رو گرفته بود و از شدت ترس حتی نمیتونستم تکون بخورم.
با یه جیغ بنفش از خواب پریدم. نفسنفس میزدم و تمام بدنم خیس عرق بود. چشمام که به تاریکی اتاق عادت کرد، نگام افتاد گوشه ی اتاق ، نفسم تو سینه حبس شد. دقیقاً گوشهی اتاق خوابمون، کنار کمد، همون زن با یه بچهی قنداقشده توی دستش ایستاده بود. فقط ایستاده بود و تو سکوت مطلق به من خیره شده بود. لعنت به اون لحظه… همسرم با صدای جیغ من از خواب پرید. هول کرده بود. سریع لامپ رو روشن کرد و رفت برام آب آورد. تا به خودم بیام و زبونم باز بشه، اون زن ناپدید شده بود.

فردای اون شب، رنگ به رو نداشتم. مادر بزرگ همسرم اومده بود خونمون و تا چشمش به من افتاد، فهمید یه جای کار میلنگه. اون زن سرد و گرم چشیدهایه و از اینجور چیزا و باورهای قدیمی خیلی سر درمیاره. وقتی ماجرا رو براش تعریف کردم، رنگش پرید و گفت: «باید ببرمت پیش یه نفر که کار بلد باشه… این چیزا طبیعی نیست.»
آدمی که مادربزرگ ازش حرف میزد، یه خانم مسن بود که خیلی سال میشناختنش. دعانویس معمولی نبود، فقط سحر و جادو باطل میکرد و کارش باز کردن گرههای سنگین بود. هیچکس اسم کوچیکش رو نمیدونست و همه به فامیلی صداش میکردن. میگفتن اگر هم دعایی بنویسه، فقط و فقط برای دفع شر و باطل کردن سنگینیه.
حدود یکی دو هفته پیش بود که مادربزرگ اومد دنبالم. راه افتادیم سمت شهریار. من دقیق اونجاها رو بلد نیستم، فقط یادمه از یه جادهی خاکی و پر از دستانداز رد شدیم تا رسیدیم به یه کوچه پسکوچهی قدیمی. انتهای کوچه یه خونهی خشتی و ساده بود با یه درِ آهنی آبی زنگزده
رفتیم داخل. حیاط بوی نم و خاک میداد. زن تا چشمش به من افتاد، با یه صدای خشدار و دورگه گفت: «با پای راست بیا تو دختر!» یه روسری نخی کهنه و رنگورورفته سرش بود. یه لحظه که میخواست خم بشه، روسریش یکم رفت عقب. چیزی دیدم که انگار یه سطل آب یخ ریخت رو سرم . تمام موهاش پر از سنجاق قفلی بود! از این سنجاقهای فلزی لباس که محکم به موهاش بافته شده بودن. حس میکردم به آخر خط رسیدم. یه حس خفگی عجیبی تو گلوم پیچیده بود
خونهاش به طرز کرکنندهای سوت و کور بود. جلوی درِ ورودیِ اتاقی که توش مینشست، از این آویزهای مهرهدار و زنگولهایِ قدیمی آویزون کرده بود که تا نصفه های در پایین اومده بودن. هر کس میخواست رد بشه، زنگولهها میخورد به سرش و یه صدای جرینگجرینگ وهمآلود توی اون سکوت میپیچید که مو به تن آدم سیخ میکرد.
نشستیم روی فرش دستباف کهنهاش. رفت و یه کاسه آب آورد گذاشت جلوم. بدون مقدمه و زل زده تو چشمام گفت: «چه زمانی تو اون جاده خاکیه بودین؟» من خشکم زد. مغزم ارور داده بود که این زن از کجا میدونه ما رفته بودیم مسافرت و از یه جاده خاکی فرعی رد شدیم؟ با تتهپته و صدای لرزون گفتم: «حدود… ساعت یک و نیم ظهر اینا بود…»

چشماشو ریز کرد و گفت: «تو آب جوش رو ریختی زمین. اونجا محل زندگی و گذرِ طایفهای از از ما بهترون بود. آب جوش رو ریختی رو یکی از بچههاشون… و اون زنی و که تو خواب دیدی مادر اون بچه اس.»
یهو انگار یه پتک زدن تو سرم. همهچیز یادم اومد. وای بر من… ما تو ماشین یه فلاسک آب جوش داشتیم که اگر تو راه نگه داشتیم چای دم کنیم. جاده خاکی بود و پر از پیچ و دستانداز. فلاسک هی میخورد به در و دیوار ماشین و میافتاد کف پام. منم کلافه شدم و ترسیدم یهو درش باز بشه و بسوزونتمون. شیشهی ماشین رو کشیدم پایین و بدون اینکه حتی یه «بسمالله» بگم، تمام آب جوش رو همونجا وسط جاده خاکی خالی کردم بیرون. اصلاً فکر نمیکردم این کار ساده بتونه پای چه چیزایی رو به زندگیم باز کنه.
زن شروع کرد به حرف زدن. میگفت اونجا طایفههای مختلفی از موجودات سنگین زندگی میکنن که بعضیهاشون به شدت کینهای هستن و هیچوقت از انتقام نمیگذرن.
چشام سیاهی میرفت. سرم گیج میرفت و اصلاً نمیتونستم تعادلم رو حفظ کنم.
زن یهو با یه صدای بلند گفت: «دستت رو بنداز داخل کاسه آب! هر چیزی که به دستت خورد رو برندار… نترس و به هیچوجه دستت رو نکش بیرون!»
کاسه استیل بود و پر از یه آب زلال و شفاف. با دستای لرزون دستم رو بردم تو آب. چشمام رو بستم. زن شروع کرد به خوندن یه وِرد عجیب. نه شبیه قرآن بود نه کلمات بیمعنی. یه چیزی شبیه کلمات عربی بود اما با یه لهجهی غلیظ، تند و کشدار.
نفسم بالا نمیاومد. سردرد شدیدی مثل یه مته داشت شقیقههام رو سوراخ میکرد. حس میکردم آبِ توی کاسه داره دور دستم میچرخه و سنگین میشه. دیگه چیزی یادم نمیاد و همونجا از حال رفتم.
بقیهی ماجرا رو وقتی تو خونه به هوش اومدم، مادر بزرگ همسرم برام تعریف کرد. میگفت وقتی از حال رفتی، ترسیدم و خواستم بیام سمتت که زنه سرم داد زد و گفت: «کاریش نداشته باش! تمام انرژیش رو گرفتن.» میگفت زن بهش گفته اون جن مادر فقط میخواد انتقام بچهاش رو بگیره. امکانش هست چله بیفته به این دختر و دیگه هیچوقت نتونه بچهدار بشه.
برای اینکه کارم راه بیفته و این سنگینی از زندگیمون بره، زن مبلغ خیلی زیادی ازمون خواست؛ حدود پانزده میلیون تومن. از ناچاری و ترس، پول رو جور کردیم و یه دعای باطلسحر ازش گرفتیم تا شاید این شر از سرمون کم بشه. اما ای کاش همهچیز به همینجا ختم میشد.

تو این چند وقت اتفاقات خونه به شدت غیرطبیعی شده. بیدلیل و بیخودی همهچیز میشکنه. چایی میریزم، لیوان تو دستم دو نیم میشه. میخوام ظرف بشورم، بشقاب چینی تیکهتیکه میشه. من تازه جهیزیهام رو چیدم و تمام وسایلم داره ناقص میشه. بدتر از اون، رابطهام با همسرمه. مایی که سه سال عاشقانه کنار هم زندگی میکردیم و هیچ مشکلی نداشتیم، حالا مدام تو بحث و جدالیم. سر کوچکترین چیزها به هم میپریم.
اما فاجعهی اصلی از دو روز پیش شروع شد؛ دعایی که اون زن بهم داده بود رو گم کردم. همهجای خونه رو زیر و رو کردم اما نیست که نیست. از همون روز، یه بدندرد عجیب و کوفتگی شدید افتاده به جونم. همش به خودم میگم نکنه اینا تلقین باشه؟ نکنه دارم دیوونه میشم؟ اما شبها که میخوابم، دوباره همون زن میاد به خوابم… اینبار با یه چراغ نفتی قدیمی تو دستش که نورش فقط دستهای لاغرش رو روشن میکنه و صورتش تو تاریکی پنهانه.
توی بیداری هم دست از سرم برنمیدارن. وقتی تو خونه تنهام، مدام صدای پچپچ کردن میشنوم. صداهایی که از توی دیوارها و گوشههای سقف میان اما هیچکس اونجا نیست. به اون زن دعا نویس زنگ میزنیم تا بپرسیم این چه وضعیه، اما اصلاً جواب تلفنش رو نمیده. انگار آب شده رفته تو زمین.
من خیلی خستهام. احساس میکنم تو خونهی خودم زندانی شدم. اگر این وضعیت ادامه پیدا کنه، مطمئنم از ترس و فشار روانی یه بلایی سرم میاد
شاید بقیه وقتی این متن رو بخونن بگن اینم یه داستان ترسناک بود برای سرگرمی، اما برای من، این کابوس، واقعیت تلخ هر ثانیه از زندگیمه که داره مثل خوره روحم رو میخوره.
دوست عزیز، از اینکه وقت گذاشتید و این روایت رو خوندید از شما ممنونم. اگر تجربه مشابهی دارید یا انتقاد و پیشنهادی درباره این داستان دارید، لطفاً از قسمت پیشنهادات سایت حتماً به ما اعلام کنید. نظرات شما برای ما بسیار ارزشمنده.*